گاه نوشت...

از اسب نگاهت افتاده ام...

اما

از اصل دوست داشتنت ،هرگز...

هما

گاه نوشت...

هی !مرغ سحر،ناله سر مکن...

پشیمانی،از مردگان سلب شده...

هما

نامه ای که زندگیست...

از خودم و تنها خودم خواهم گفت ...

دختر خوبی شده ام

دروغ نمی گویم

موهایم مرتب است

تاریخ نگاری پشت دستم هم همینطور ..مرتب خط خطی شده

نظرات فلسفی ام ،در پستوی ذهن محکومم خاک میخورد

گوش هایم از آواهای ترس تیز شده

با این وجود ..من دختر خوبی شده ام

همه ی اینها را مادرم می داند

مدت هاست ،خبری اینجا نیست

زندگی هم پیش پای رفتنت

از اینجا رفته

آلبوم عکسش در خاطرم جا مانده

و تو همیشه خوش عکس بوده ای

قصه ی آن دو نفر یادت هست؟

هنوز در حال تعلیق است

کلاغ ها هم به بیراهه زدند

راستی...

دندان عقل در آورده ام

مادرم میگوید:عاقل شده ای!

ولی میدانی....درد دارد..!

ای کاش در ۷ سالگی دندان عقل در می آوردم

میدانم اجاق چشمت کور است

ولی در آن گورستان معروف هم مرده ای نبود

ما فقط بیهوده اشکمان دم مشکمان میجوشید ... 

هما

افعال گذشته

خنده هایت

بر گلوگاه زمان، تیر توقف میزد

و در باغ احساس من و تو

چمن هر کجا که دلش خواست می رویید

 و در گلدانک عاشقانه ام،

شکوفه های بلوغ می جنبید ...

 حال جای جای کوچه باغ خاطره

از  افعال گذشته

جرعه ی افسوس

به خورد این نیمه ی پنهان میدهد ...

هما