کسی می آید

دست به شیشه میکشد آرام

و پرده میرقصد در باد

نگاهش روشن است انگار

جیب هایش پر از ترانه است

یک سبد پر کرده ...از شاخه های آفتاب

تنش بوی اطلسی

و دست هایش بوی خاک تازه میدهد

پنجره را باز کنید

کسی بی مهابا

از ستیز خیس خاطرات تار

از جدال هایل شب ...می آید.

هما