پنجره را باز کنید...
کسی می آید
دست به شیشه میکشد آرام
و پرده میرقصد در باد
نگاهش روشن است انگار
جیب هایش پر از ترانه است
یک سبد پر کرده ...از شاخه های آفتاب
تنش بوی اطلسی
و دست هایش بوی خاک تازه میدهد
پنجره را باز کنید
کسی بی مهابا
از ستیز خیس خاطرات تار
از جدال هایل شب ...می آید.
هما![]()
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳۹۰/۱۲/۲۳ ساعت 18:40 توسط هما
|
و این منم زنی تنها در آستانه ی فصلی سرد و در ابتدای درک هستی و آلوده زمینی و ناتوانی این دست های سیمانی ...