راهی روشن...
و در دریای وسیع
ماهیان کز کرده و
در میان لایه های امواج پلید
تظاهر به مرگ کرده اند
آسمان ابری و دلگیر است
و گهگاهی پرندگان ناشی
در میان سیاهی مبهم محو می شوند
حالی که پرنده ی مهاجر
در لانه ی آجری
خود را از بالهایش به دار آویخته است
درختان بی حاصل
در کوچه های پیر
به آسمان خط و نشانه میروند
و در یک شب شرماگین
نگاه ماه را
از پشت پنجره های زخم آلود
می بلعند
من به راه رفته ات مینگرم
به ماسه های فراموشکار که مرده اند...
امید من به مانند قصه ها میماند
که همیشه در بازی های حزن انگیز
راه روشنی باز است
از خانه هایی که هنوز نهال میکارند
صدای هر موجودی که میگرید
نتی از آواز شروع زنده بودن است
پس هنوز راهی به حقیقت از قصه ها باز است
که ماسه هایش
رد پاها را به خاطر دارد
و یکی از همین نوزادان گریان
در این روزها
راز ماسه ها را
به ماهیان و پرندگان و درختان خواهد گفت....
هما![]()
و این منم زنی تنها در آستانه ی فصلی سرد و در ابتدای درک هستی و آلوده زمینی و ناتوانی این دست های سیمانی ...