راهی روشن...

آب آلوده است

و در دریای وسیع

ماهیان کز کرده و

در میان لایه های امواج پلید

تظاهر به مرگ کرده اند

آسمان ابری و دلگیر است

و گهگاهی پرندگان ناشی

در میان سیاهی مبهم محو می شوند

حالی که پرنده ی مهاجر

در لانه ی آجری

خود را از بالهایش به دار آویخته است

درختان بی حاصل

در کوچه های پیر

به آسمان خط و نشانه میروند

و در یک شب شرماگین

نگاه ماه را

از پشت پنجره های زخم آلود

می بلعند

من به راه رفته ات مینگرم

به ماسه های فراموشکار که مرده اند...

امید من به مانند قصه ها میماند

که همیشه در بازی های حزن انگیز

راه روشنی باز است

از خانه هایی که هنوز نهال میکارند

صدای هر موجودی که میگرید

نتی از آواز شروع زنده بودن است

پس هنوز راهی به حقیقت از قصه ها باز است

که ماسه هایش

رد پاها را به خاطر دارد

و یکی از همین نوزادان گریان

در این روزها

راز ماسه ها را

به ماهیان و پرندگان و درختان خواهد گفت....

هما

دخترک بخند


دخترک بخند تا زمزم عشق

به انعکاس صدای خنده ات

بجوشد از زمین سخت و سرد

دخترک بخند

تا به بهانه ی کفش های گلی

دویدن در منتهای خیال از ذهنت نرود

و چشم ببند

از آنچه از جنس تو نیست

آخر فقط حرص خاک سیاه

به لطافت و زیبایی تو

در صدر جنون است

پس برو به بلندای این شهر غریب

آنقدر بلند تا معنای بلندی از ذهن کودکان پاک شود

شاید آنجا

در میان راه

کسی تو را از جنس آسمان دانست

زیرا در میان این غریبه ها

کسی موی تو را شانه نخواهد زد

پس بخند و به باد بسپار

رشته های آزاد از بافت و ساخت را

ابایی از رفتن نیست

دخترک مسیر را بنگر ...

هما