نقطه. سر خط...


تیک ..تاک...تیک ..تااااااا..
باز این صدای آشنا و نور خیره ی خونخوار به من حمله میکند.همه چیز همصدا مرا در خود میکشد و فقط پرده ی نیم تنه حمله های نور زرد را به جان میگیرد.زخم های زرد نشان این دفاع بی چشم پاسخ است .
باز خورشید میخواهد زخم ربودن ماه و بستر آرام آن را زنده کند.ساعت هم بس ریاکار شده .مثل اینکه او هم بیمار است .اوقاتی که دست هایش درست قرینه ی هم هستند خیال میکنم مانند آدم مرده ای شده که مرگ را با دعوت خویش پذیرفته.دلم نمی آید که برای همیشه راحتش کنم شب ها زیبا مینوازد.مثل اینکه برای بیماران خسته از روز که مانند کودکانی که بعد از ساعت ها گریه آران خوابشان برده لالایی بخواند .
بلاخره یک تنه مقابله  در برابر سپاهی که تیرش خطلا نمیرود احمقانه است .
دوباره کارهای به رسم هر روز که با تمرین و تکرار چندین ساله هرگز فراموشمان نمیشود ....بار و بندیل همیشگی ...و خیابان های گرسنه..و دوباره بیماران ملول .
بیمار هایی که هر روز بیماریشان را به دیگران اگرچه در فاصله ی چندین فرسنگی هم اتقال میدهند البته این فکر غلط من است که بیماری های غددی و تومور های مغزی قابل سرایت نیستند .بیمارانی که سرشان به طرز موحش آوری دچار تورم میشود و بر بدنهای نحیفشان سنگینی میکند.بیمارانی که فقط زحمت حمل سرهای سنگینشان را به دوش کشیده اندو امروز بد تر از دیروز درازی روزها را به جان خریده اند.
همه ی شهر بیمارند و کسی به فکر درمان نیست .من در این شهر نبوده ام ...خوب پیداست که بیماری میگرن نیست چون نبضی در سر های مرده دیده نمیشود.آلزایمر هم نیست چون خاطره های این بیماران بدترین تشدید کننده ی بیماری آنهاست .
گروهی از بیماران گمان میکنند طرح خلقتشان همین بوده و نوزادان هم دچار تلقین شده اند و بیمار .پس نه مثال نقضی و نه برهان خلفی برای اثبات ادعای خود داریم .پس کسی به فکر درمان نیست .به عقیده ی خودشان این بیماری ریشه در افکاری کهن دارد .
از قرنطینه ی این شهر بسیار می گویند .افرادی که سرهای سنگین ندارند و بیمار نیستند .فضای ترسناک قرنطینه افراد سالم بیرون را وادار میکند که تظاهر به بیماری کنند .این افراد همیشه در گوشه های خاص شهر دست زیر چانه مینشینند و به افق خیره میشوند .مثل اینکه به راهی مینگرند که کسی از آنجا گذشته و مژده ی خوبی داده است .
بدترین گروه این بیماران کسانی هستند که گمان میبرند سلامتی جز ویژگی های ساختاری این افراد است و با وجود بیماری سر بالا میگیرند و با داروهای خرافی به وزن سرشان غلبه میکنند .این گروه هم دودسته هستند ،گروه کورها و گروه بینایان.
دسته ی کورها با زاویه ی نیم صفحه در راستای عمود راه میروند و در قلمرو سرسبز خود قدم میزنند در حالی که ضربه های برگ های خشک و زرد را به صورتشان احساس نمیکنند .و صدای خوش درونشان صدای سرفه های بیماران را خفه میکند.از این دسته بیشتر میترسم . از اینکه بعد از یک ضربه ی درمانی خروج از حالت شبه استند بای چه اتفاقی می افتد .مثل یک فرد تبعیدی که از جرم خود ناآگاه است و چشم خود را در جهانی که زمان بعد از یک آشوب به خود می آید باز میکند .
دسته ی بینا ها تا حدودی شبیه همان دسته ی کورها هستند و عجیب تر که این افراد فریاد میزنند باید در قرنطینه باشند،از آنجا میترسند ولی بودن در آنجا را افتخاری تاریخی قلمداد می کنند .
راننده ی بیماری بوق اتومبیلش را به صدا در می آورد .صدای تک حرفی که در الفبای موسیقی متروک شده ،اعتراض میکند .
عادت همیشگی افراد شاکی ..و به دنبال آن صدای چانه زنی های بهره کشی به گوش میرسد ...
از وقتی به اینجا آمده ام گاه گاهی احساس سر درد میکنم .از داروهای تجویز شده به وسیله ی بیماران متخصص که فقط خوشبینی را افزایش میدهد ،بیزارم .
به خود درمانی معتقدم ...واژه درمانی و تاریک درمانی را بیشتر میپسندم .یک عادت کودکی که حالا به دردم میخورد.واژه ها ی که از طریق چشم به درون ذهن تزریق میشوند و مثل اینکه هاله های خاکستری مغز روشن تر شوند و خودم را در تاریکی محض غرق میکنم مثل اینکه هرگز تجزیه نور در من صورت نگرفته باشد .
و بعد رنجی نامعلوم از داخل تاریکی خودنمایی میکند ،آخر نمیتوانم روش فوق العاده ام را به بیماران تجویز کنم .تجویز بدون مجوز غیر ممکن است و البته ترس از قرنطینه هم  توجیهی به جاست .
برای فرار از این ضایعات تاریکی به افرادی که به افق خیره میشوند فکر میکنم .آنها هنوز هم امید به درمان دارند و به بافت های آسمان که به افق گره خورده چنگ زده اند .ولی خنده های گروهی که فکر میکنند زندگی رنگ دیگری ندارد رشته های این بافت نامرئی را تضعیف میکند.
پیر زن بیماری به من تنه میزند و مثل چراغ قرمزی که باید بایستم  و مقصد فرعی بپیچم .مثل اینکه این افکار انسان های بیمار در این ساعت مشخص و در مسیری مرتبط بیدار میشود .
پله های ساختمان مقصد را بالا میروم و به فکر موعودی هستم که از بیماری دیگر شنیده ام و لحظه ای دیگر از تحقق موعود افکارم از مثبت اندیشی به خود میبالد و پنجره مثل یک میدان قوی نگاهم را جذب میکند .
باران واژه ها روی برگه های در حال پرواز .مثل ایکنه از فرط ایثار جاذبه را به آغوش میکشند .
حالا میتوانم پنجره را باز و لبخند خورشید و ماه را همزمان رو به افق را نقاشی کنم و پرده ها را بعد از ستیز طولانی آرام کنم....

هما

ماه ما کجاست؟

امشب ابرهای تیره از نزدیک به زمین می نگرند

آنقدر نزدیک که میپندارم

هبوط آسمان به زمین نزدیک است

دگر ماه را نمیبینیم

و دلخوش از اینکه

ماه هنوز بجاست

من میدانم

ماه در محفلی زیباتر است

و رقص کنان به حال مدهوش انسان های بیدارتر است

ولی ما پرده های شب بین را کشیده

و خواب آفتاب روزهای محال را میبینیم

برای ما نه خبر از ماه و نه چشمک زنهای زیبا

و نه ابرهای چند رنگ زمستان است

راستی ما فقط زیر ابرهای تیره خواب میبینیم...

هما

 

دلیل یک نگاه ...

این روزها زمین گرم پشت دیوار های نفرین

منتظر صدای پاهای بسته است

و شاید زمین گرم این قفس

دلیل هراسناک این زبان های بسته است

دلیل ترس و بیم و واژه های هولناک

دلیل این همه چشم های بینای بسته است

دلیل تکرار معنای یکسان شعرهای من

دلیل قافیه های خشمگین

دلیل وزن ها در خلاء

آری در خلاء

که عده ای فقط از خواندن آن

رنج حرکت لبها و زبان را میفهمند

شاید این نگاه من

به آن عده ی کثیر

بیا آرزو کینم ...کثیر

که از تک تک حروف شعر این قلم

تپش قلب هاشان

در الفبای هفتگانه

لحظه ای غمگین بنوازد

شاید در این زمان

این نگاه من

آن همه دلیل

که از لانه ی بی هوای آزادی

برون می داد

دلیل نیروی برآشفتنش باشد ...

پ ن:

دختر ۲۰ ساله ی ایرانی ـمقیم آمریکا-بهترین کلیپ ویدئویی را با گوشی همراه خود ساخت ....

دبیرستان های ایران:گوشی هایتان را با زبان خوش تحویل میدهید یا بفرستیم حراست؟؟

زندگی با چاشنی تحجر....

هما

زمان بذله گو نیست ...

سباب ساهی هیچ از اندیشه ی ساهر نمیداند

و نیز نمیداند

که پایان قبیحی ست

هر چه رنگ کراهت دارد

دشنام نمیداد اگر او میدانست

که این تاراج خوشی

تفسیر در لحظه ی خوش تلخ پیش دارد ...

پ ن:

من میمانم تا ماندگار کنم ...

آنقدر میخندیم تا غم و غمساز از رو برود ...

هما

بدون شرح...

فصل امید زیباست

همه را میسپارم به خدا

نفسی تازه کنید

پر کنید جای نفس هایم را

که نماند اثری از من شوریده

در این دیار ظلمت دون وفا

قدمی بردارید

تا جای پای رفتنم

از خاطره ی ماسه ها محو شود

پیش از اینکه زمستان آید

و برفی تثبیت کند

تنهایی راه مرا ...

پ ن:

اتهام

تهدید

ترس

حذف

دلتنگی و مسئولیت

بازگشت

رفتن به مدت موقت....

هما